دلم برای ۴ تایی ها تنگ شده!
داشتم به تاريخ آخرين نوشته ام نگاه مي كردم..چه قدر تفاوت در يك روز بعد و يك روز قبل..فكر مي كردم به اين همه اتفاقي كه افتاد..و پاك شدني نيست.به همه انرژي كه داشتم ..فكر مي كردم به خودم كه قراره كجا باشم.به دانشگاه..به آدم هاش و به حرف هايي كه شنيدنش برام غير قابل تحمله و چه خوب كه امتحانات تموم شد و من قرار نيست كسي رو ببينم.به اينكه چه قدر پر شدم از نفرت.ذهنم كه هر روز با يه حرف ساده به جريان مي يفته و همه چيز رو مرور ميكنه.فکر می کنم چه قدر اين روزها من بد شدم.بي حوصله شدم و دلم براي خيلي چيزها تنگ شده..
متقابلا بر سر نعش يكديگر!
احمد شاملو
زنگ مي زند.مي گويد كنفرانس پوپر دارم..امتحان دارم.
..حوصله ندارم...پيش خودم مي گويم امشب هم قرار است بيدار بماند..آخر من او را ميشناسم...چه شب هايي را كه با هم براي امتحانات نهايي درس مي خوانديم وقت كم مي آورديم...بيدار مي مانديم..شب امتحان فيزيك يادم نمي رود كه چه اتفاقي افتاد...توي دلم مي دانم كه از پس آن برمي آيد....آشفته است..از نگاهش مي توان فهميد...حدسم درست بود..اولين جمله را مي گويد و سعي ميكنم خوب گوش كنم ...به جايي كه ايستاده نگاه مي كنم..چيزي عوض نشده .مثل همان روزها بحث مي كند توضيح مي دهد..مثل هميشه خوب....نفسی از روی راحتی مي كشد..امشب خوب مي خوابد .
به خودم فكر مي كنم.به اينكه مي خوام چي كار كنم؟!به همه ي اين چِراهايي كه نتونستم جوابي براش پيدا كنم . به چشم هایم که خیس شدند...امروز وقتي توي بازي بچه ها تشويقم مي كردند حس خوبي داشتم..از اينكه ارتباط خوبي پيدا كردم و دوستشون دارم ...با اينكه مي دونستم انتخاب نميشم اما تمام تلاشم رو كردم تا به خودم ثابت كنم هميشه براي همه چيز فرصت هست...
2 روز پيش بود با نيما نشسته بوديم يه دفعه گفت يه سوال بپرسم..گفتم بپرس..!سوالش خيلي برام جالب بود. جون تا حالا به اين موضوع فكر نكرده بودم. هنوزم جواب درستي پيدا نكردم...گفتم تا شايد شما بدونيد..!
سوال:چرا بيشتر سوره هاي قرآن اسم حيوانه! مثل گاو..شتر..عنكبوت و... چرا چيزهاي ديگه نيست.!
زنگ زدم
جوابی نیامد
در زدم
جوابی نیامد
در را کوفتم
از پاشنه درآوردم
جوابی نیامد
در و دیوار را درهم کوفتم
ویران کردم
پلهها را صدتا یکی بالا آمدم
جوابی نیامد
فریاد زدم
پنجرهها را شکستم
نگاه نکردی
پشت به من
رو به پنجرهی سرد مانیتور
نشسته بودی
و انگشتانت
سرگشته بر دکمهها
پرسه زن با موتورهای جستجو
به دنبال کسی میگشت
که روزی
به دیدارت آید..
شهاب مقربین
پ.ن:بعضی ها هم که غر میزنن که چرا ما رو نبردی.خب الان موقع امتحاناست.همه که مثل من نیستند..!