تبليغاتX
4 تایی ها !
بعضی وقت ها تحمل کردن آدم ها چه قدر برایم سخت می شود..اینکه حس کنی مدام زیر ذره بینی.. می خواهم سعی کنم این چند روز خوب باشم اما نمی دانم چرا  اینجا همه چیز سنگینی می کند..

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 18:21 توسط 4 تایی ها ! |

همیشه برای همه چیز بهانه ای هست.مثل من که برای نبودنم بهانه می گیرم.

دلم برای ۴ تایی ها تنگ شده!

+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 19:22 توسط 4 تایی ها ! |

داشتم به تاريخ آخرين نوشته ام نگاه مي كردم..چه قدر تفاوت در يك روز بعد و يك روز قبل..فكر مي كردم به اين همه اتفاقي كه افتاد..و پاك شدني نيست.به همه انرژي كه داشتم ..فكر مي كردم به خودم كه قراره كجا باشم.به دانشگاه..به آدم هاش و به حرف هايي كه شنيدنش برام غير قابل تحمله و چه خوب كه امتحانات تموم شد و من قرار نيست كسي رو ببينم.به اينكه چه قدر پر شدم از نفرت.ذهنم كه هر روز با يه حرف ساده به جريان مي يفته و همه چيز رو مرور ميكنه.فکر می کنم چه قدر اين روزها من بد شدم.بي حوصله شدم و دلم براي خيلي چيزها تنگ شده..

+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 1:33 توسط 4 تایی ها ! |

شعر و سياست دركجا به هم مي رسند؟

متقابلا بر سر نعش يكديگر!
احمد شاملو

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 14:32 توسط 4 تایی ها ! |

زنگ مي زند.مي گويد كنفرانس پوپر دارم..امتحان دارم...حوصله ندارم...پيش خودم مي گويم امشب هم قرار است بيدار بماند..آخر من او را ميشناسم...چه شب هايي را كه با هم براي امتحانات نهايي درس مي خوانديم وقت كم مي آورديم...بيدار مي مانديم..شب امتحان فيزيك يادم نمي رود كه چه اتفاقي افتاد...توي دلم مي دانم كه از پس آن برمي آيد...

.آشفته است..از نگاهش مي توان فهميد...حدسم درست بود..اولين جمله را مي گويد و سعي ميكنم خوب گوش كنم ...به جايي كه ايستاده نگاه مي كنم..چيزي عوض نشده .مثل همان روزها بحث مي كند توضيح مي دهد..مثل هميشه خوب....نفسی از روی راحتی مي كشد..امشب خوب مي خوابد .

به خودم فكر مي كنم.به اينكه مي خوام چي كار كنم؟!به همه ي اين چِراهايي كه نتونستم جوابي براش پيدا كنم . به چشم هایم که خیس شدند...

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 22:48 توسط 4 تایی ها ! |

امروز وقتي توي بازي بچه ها تشويقم مي كردند حس خوبي داشتم..از اينكه ارتباط خوبي پيدا كردم و دوستشون دارم ...با اينكه مي دونستم انتخاب نميشم اما تمام تلاشم رو كردم تا به خودم ثابت كنم هميشه براي همه چيز فرصت هست...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 20:44 توسط 4 تایی ها ! |

2 روز پيش بود با نيما نشسته بوديم يه دفعه گفت يه سوال بپرسم..گفتم بپرس..!سوالش خيلي برام جالب بود. جون تا حالا به اين موضوع فكر نكرده بودم. هنوزم جواب درستي پيدا نكردم...گفتم تا شايد شما بدونيد..!

سوال:چرا بيشتر سوره هاي قرآن اسم حيوانه! مثل گاو..شتر..عنكبوت و... چرا چيزهاي ديگه نيست.!

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 22:57 توسط 4 تایی ها ! |

زنگ زدم

جوابی نیامد


در زدم

جوابی نیامد


در را کوفتم

از پاشنه درآوردم

جوابی نیامد


در و دیوار را درهم کوفتم

ویران کردم

پله‌ها را صدتا یکی بالا آمدم

جوابی نیامد


فریاد زدم

پنجره‌ها را شکستم

نگاه نکردی

 


پشت به من

رو به پنجره‌ی سرد مانیتور

نشسته بودی

و انگشتانت

سرگشته بر دکمه‌ها

پرسه زن با موتورهای جستجو

به دنبال کسی می‌گشت

که روزی

به دیدارت آید..

شهاب مقربین

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:20 توسط 4 تایی ها ! |

دیروز خیلی اتفاقی با یکی از دوستانم رفتیم سینما و سوپر استارو دیدیم.نمیدونم چرا من اینقدر هیجان زده بودم.شاید چون بعضی  از موقع ها  حرکات  و لحن حرف زدن شهاب حسینی من رو به یاد کسی می انداخت .کسی که توی زمان خودش همیشه نگرانش بودم .ولی...اصلا دلیلی برای گفتن وجود نداره!...همیشه هم چیز اون طور که ما میخواهیم اتفاق نمییفته!

پ.ن:بعضی ها هم که غر میزنن که چرا ما رو نبردی.خب الان موقع امتحاناست.همه که مثل من نیستند..!

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 21:57 توسط 4 تایی ها ! |

اين روزها كمتر سراغ كسي را ميگيرم.كمتر به كسي زنگ مي زنم و حالش را مي پرسم. ابه نظرم مسخره مياد كه هر بار زنگ بزنم و حال آدم ها را بپرسم چون حتما خوبند كه خبري ازشون نيست..!خيلي وقت ها هم حرفي براي گفتن نيست و عذاب آوره..!بعضي ها هم كه فكر مي كنن بايد كار مهمي داشته باشي تا به كسي زنگ بزني..!نميدونم شايد موضوع اينقدر اهميت نداشته باشه كه من دارم فكر ميكنم...ببخشيد كه من اين جوريم..!

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 22:41 توسط 4 تایی ها ! |